اثرات انزوا در مهاجرت
یکی از جدیترین تغییرات روانی پس از مهاجرت، از دست رفتن ارتباطات اجتماعی و شبکه ی ارتباطی است که فرد سالها در آن شناخته شده، رابطه ساخته و احساس تعلق کرده است. این تغییر در ابتدای مهاجرت تا حد زیادی قابل انتظار است؛ از خانواده و دوستان دور شدهایم، روابط جدید را یا هنوز نیافته ایم و یا ارتباطات جدید عمق سطحی و کمی دارند، و بخش زیادی از انرژی ما صرف کار، مسائل مالی، زبان، اقامت و سازگار شدن با محیط جدید میشود. اما زمانی که این وضعیت برای سالها ادامه پیدا میکند، دیگر فقط با یک دورهی موقت از تنهایی مواجه نیستیم. انزوا میتواند بهتدریج نحوهی ارتباط فرد با دیگران، سلامت روان و جسم، و حتی شناخت فردی را تغییر دهد.

انزوا با تنها بودن یکسان نیست. ممکن است فرد متأهل باشد، هر روز با همکارانش صحبت کند، دوستانی داشته باشد و مرتب با خانواده در ایران تماس بگیرد، اما همچنان احساس کند کسی در زندگی فعلیاش او را عمیقاً نمیشناسد. در واقع، مسئله همیشه تعداد روابط نیست؛ کیفیت تعلق و میزان امنیتی است که فرد در آن روابط تجربه میکند.
چرا رابطهسازی بعد از مهاجرت دشوار میشود؟
بخش زیادی از روابط عمیق ما در کشور مبدأ حاصل سالها زندگی های مشترک بودهاند. دوستان قدیمی فقط اسم و شغل ما را نمیدانند؛ پیشینه ما را میشناسند. خانواده، شکستها، روابط قبلی، شوخیها، تغییرات و نسخههای متفاوت ما را در طول زمان دیدهاند و در کنار ما مانده اند.
بعد از مهاجرت اما، فرد باید بسیاری از این روابط را در بزرگسالی و تقریباً از صفر بازسازی کند؛ آن هم درست در دورهای که منابع روانی و زمانی او بیش از همیشه محدود هستند.
تفاوتهای فرهنگی نیز این فرایند را پیچیدهتر میکنند. تعریف دوستی، صمیمیت، مهمانی، کمک خواستن، مرزبندی و میزان حضور افراد در زندگی یکدیگر در فرهنگهای مختلف یکسان نیست. مهاجر ممکن است شبکهی اجتماعی داشته باشد، اما همچنان احساس کند کیفیتی از نزدیکی که برایش آشنا بوده در روابط جدید وجود ندارد.
زبان نیز فقط ابزار مکالمه نیست. در زبان دوم ممکن است فرد نتواند همان طنز، ظرافت، سرعت، احساس یا پیچیدگی شخصیت خود را نشان دهد. در نتیجه، حتی زمانی که ارتباط اجتماعی وجود دارد، فرد ممکن است احساس کند نسخهی کاملی از خودش در آن رابطه حضور ندارد. و همین تفاوتها میتواند به مرور موجب انزوای بیشتر و کرختی و حتی افسردگی در برخی اشخاص شود.
انزوا چگونه خودش را بازتولید میکند؟
یکی از مشکلات انزوای طولانی این است که بهتدریج تبدیل به یک چرخه میشود.
فرد ابتدا به دلیل شرایط بیرونی کمتر معاشرت میکند. بعد از مدتی بیرون رفتن، آشنا شدن با آدمهای جدید و سرمایهگذاری روی روابط تازه انرژی بیشتری میخواهد. چند تجربهی ناموفق، تفاوت فرهنگی یا احساس طرد شدن نیز میتواند این روند را تقویت کند.
کمکم فرد دعوتهای کمتری را میپذیرد، کمتر تماس میگیرد و بیشتر به زندگی محدود و قابل پیشبینی خودش برمیگردد.
بعد باورهایی شکل میگیرند:
«اینجا دوست واقعی پیدا نمیشه.»
«من دیگه آدم اجتماعیای نیستم.»
«حوصلهی آدمها رو ندارم.»
گاهی این باورها واقعاً بیانگر ترجیح فرد هستند، اما گاهی نیز توضیحی هستند که ذهن برای سالها ناامیدی، خستگی یا تجربهی ارتباط ناموفق ساخته است.
در این نقطه، انزوا میتواند کارکرد محافظتی پیدا کند. فاصله گرفتن از دیگران احتمال رد شدن، سوءتفاهم، قضاوت شدن یا از دست دادن دوبارهی رابطه را کمتر میکند. اما هزینهی این محافظت، محدود شدن امکان تجربهی صمیمیت و تعلق است.
انزوای طولانی با روان ما چه میکند؟
انسان تمام هیجاناتش را بهتنهایی تنظیم نمیکند. بخش قابل توجهی از تنظیم روانی ما در رابطه اتفاق میافتد: وقتی تجربهای را برای کسی تعریف میکنیم، شنیده میشویم، میخندیم، حمایت دریافت میکنیم یا حتی فقط کنار کسی هستیم که حضورش برای ما امن و آشناست.
وقتی این منابع برای مدت طولانی محدود میشوند، فرد باید حجم بسیار بیشتری از اضطراب، غم، خشم و فشار زندگی را بهتنهایی پردازش کند.
به همین دلیل انزوای مزمن میتواند با افزایش نشخوار فکری، اضطراب، خلق پایین، کاهش انگیزه، تحریکپذیری و احساس بیمعنایی همراه شود.
یکی دیگر از پیامدهای مهم، فشاری است که ممکن است روی رابطهی زوجین ایجاد شود. در بسیاری از خانوادههای مهاجر، همسر به نزدیکترین و گاهی تنها منبع حمایت عاطفی، اجتماعی و تفریحی تبدیل میشود. در نتیجه، یک رابطه باید کار چندین رابطه را همزمان انجام دهد: شریک عاطفی، بهترین دوست، خانواده، همراه اجتماعی و تنها منبع حمایت.
این حجم از انتظار میتواند حتی یک رابطهی سالم را نیز بهمرور تحت فشار قرار دهد.
انزوا و تغییر هویت پس از مهاجرت
یکی از عمیقترین پیامدهای انزوا، اثری است که میتواند بر هویت فرد بگذارد.
هویت فقط مجموعهای از باورهایی نیست که دربارهی خودمان داریم. بخشی از «خود» ما در ارتباط با دیگران شکل میگیرد و زنده میماند.
ممکن است فرد در جمع دوستانش شوخ و پرانرژی باشد، در محیط کاری احساس توانمندی کند، در خانواده نقش متفاوتی داشته باشد و در روابط نزدیک بتواند بخشهای آسیبپذیر خودش را نشان دهد. هر کدام از این روابط، بخشی از شخصیت او را فعال میکنند.
بعد از مهاجرت بسیاری از این آینههای اجتماعی از زندگی روزمره حذف میشوند.
فردی که قبلاً در چندین رابطه و نقش مختلف دیده میشد، ممکن است در کشور جدید عمدتاً در نقش «مهاجر»، «همکار»، «همسر» یا «والد» شناخته شود. بخشهایی از شخصیت او که در محیط قبلی دائماً تجربه و بازتاب داده میشدند، ممکن است سالها فرصت ظهور پیدا نکنند.
اینجاست که جملهی رایج «احساس میکنم دیگه خودم نیستم» معنای متفاوتی پیدا میکند.
گاهی فرد فقط دلتنگ گذشته نیست؛ بخشی از نسخهای از خودش را از دست داده که تنها در ارتباط با آدمها و محیط گذشته امکان زندگی کردن داشت.
وقتی انزوا تبدیل به استقلال افراطی میشود
مهاجرت بسیاری از افراد را مجبور میکند مستقلتر شوند. فرد یاد میگیرد مشکلاتش را خودش حل کند، کمتر کمک بخواهد و در شرایط دشوار روی خودش حساب کند. این توانایی میتواند یکی از نقاط قوت مهم مهاجرت باشد.
اما مرز باریکی میان استقلال سالم و عادت کردن به نبودن دیگران وجود دارد.
گاهی جملهی «من به کسی احتیاج ندارم» از قدرت نمیآید؛ از تجربهی طولانی نداشتن آدمهای قابل اتکا میآید.
فرد ممکن است آنقدر به تنها مدیریت کردن زندگی عادت کند که کمک خواستن، وابسته شدن یا حتی نزدیک شدن دیگران برایش ناراحتکننده شود. در این شرایط نیاز به ارتباط از بین نرفته است؛ فرد یاد گرفته آن را سرکوب کند تا کمتر ناامید شود.
در رواندرمانی مهم است بفهمیم فرد چگونه وارد انزوا شده و امروز چه چیزی آن را حفظ میکند. آیا مسئله اضطراب اجتماعی است؟ تجربهی طرد شدن؟ تفاوت فرهنگی؟ شرم از زبان یا موقعیت اجتماعی؟ ترس از وابستگی؟ از دست دادن روابط مهم؟ یا سالها زندگی در شرایطی که فرد مجبور بوده همهچیز را خودش مدیریت کند؟
مهمتر از همه باید دید این سالهای انزوا چه تغییری در تصویر فرد از خودش ایجاد کردهاند.
هدف فقط اضافه کردن چند نفر به شبکهی اجتماعی نیست. هدف میتواند بازسازی ظرفیت اعتماد، صمیمیت، تعلق و تجربهی دوبارهی خود در ارتباط با دیگران باشد.
شاید برای سنجیدن میزان انزوا، سؤال مهم این نباشد که «چند نفر در زندگی من هستند؟»
سؤال دقیقتر این است:
چند نفر در زندگی من هستند که در کنارشان لازم نیست خودم را توضیح بدهم، ثابت کنم یا بخشی از خودم را پنهان کنم؟
اگر شماهم با مسایل روانی مهاجرت دست و پنجه نرم میکنید همین امروز میتوانید با تراپیست ها و رواندرمانگر های مهاجر ما که سالهاست با مهاجرها کاز میکنند و خود نیز تجربه مهاجرت دارند از اینجا در تماس باشید.





Comments